تبليغاتX
!اینجا بن بست است




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


!اینجا بن بست است

بعد از عرفه فکر می کردم، همه ی دنیا عوض شده.

الان می بینم همه چیز مثل قبله. نمی دونم شاید من اشتباه کردم.

دو قسمت متضاد روحم دارند هم رو می خورند، نمی دونم تا کی دووم میارم، تا کی می مونم، کی تموم میشه؟

شاید بالاخره دو قسمت متفاوت روحم به دو شخصیت مجزا تبدیل بشن.

کاش می شد یه کدوم رو انتخاب کنم.


نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 16:50 توسط بن بست| |

In my shoes, just to see
What its like, to be me
I'll be you, lets trade shoes
Just to see what id be like
To feel your pain, you feel mine
Go inside each others minds
Just to see what we'd find
Look at shit through each others eyes

shady's postscript:

I guess we would have to walk a mile in each others shoes at least
What size you wear? i wear tens
Lets see if you can fit your feet

پ.ن: کسی نیست کفشاشو با من عوض کنه؟

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 12:1 توسط بن بست| |

عید همه مبارک!

نوشته شده در شنبه 1388/09/07ساعت 16:33 توسط بن بست| |

درود بر تو ای اسماعیل!

چه زیبا سر تسلیم فرود آورده ای و در طول زمان تجسم عبودیت شده ای.

ولی من...

نمی دانم چرا هر وقت اسم ذبیح الله را می شنوم به یاد 6 ماهه می افتم، تو می دانی چرا؟!

نوشته شده در جمعه 1388/09/06ساعت 18:53 توسط بن بست| |

فکر می کنم، به هستی، به خالق هستی، به خودم که مخلوق این خالق هستم. به اینکه چرا مرا آفرید، بین این همه مخلوق دیگر، کجای این جهان جاب من است، کجاست که می توان آسوده بود، بدون تفکر به مابقی کائنات؟! مگر مابقی کائنات وجود دارند، به من چه که می آیی و این پست را می خوانی و شاید هم چند خطی بنویسی، در تسلای دل من، یا شاید هم به دنبال تسلای دل خود. کاش می شد، کاش می شد رفت از این دیار ناآشنا، اینجا بوی غربت می دهد، می بینی؟ احساس می کنی؟ این غریبه ها را؟ احساس می کنی تیزی این خنجر را که آرام می نشیند درون سینه ات؟ می بینی این دروغ های بی شرم را؟ تو زا شرمی است در چشمانت که بدون آن تو را ارزشی قائل نیستند، و کسی است که می خواهد ای نشرم را از تو بگیرد، بدزد، تو را به لجن بکشاند و بیاورد تو را پیش خودش شاید لحظه ای درنگ کنی، لجظه ای مثل او بیندیشی، شاید تو هم تصمیم گرفتی با خدا کشتی بگیری! خدا را با مشت بزنی، و خدا فقط تو را نگاه کند، فقط به سادگی تو بخندد، بی تفاوت باشد، تو را آن قدر عصبانی کند زار زار گریه کنی، بفهمی که هیچ نیستی، در مقابل سرور کائنات. آری این منم، مواظب شرم چشمانت باش!
نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/05ساعت 11:57 توسط بن بست| |

...Maybe she thinks

!I'm more beautiful with a broken heart

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 13:12 توسط بن بست| |

When you walk through the door, it was clear to me

...You're the one

پ.ن: خدا آخر و عاقبت همه رو به خیر بگذرونه!

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03ساعت 12:19 توسط بن بست| |

وقتی خشک میشه دلم می گیره، طبیعیه نه؟

و چند ماه قبل!


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت 12:57 توسط بن بست| |

من از بوی گوشت کباب شده متنفرم، هر چند می دانم به نظر تو لذیذ ترین بوی دنیاست، از صدای خنده ی ریز دخترانه نیز متنفرم، هر چند که برای تو بسیاز شیرین است، من غیر عادی نیستم!

شاید از نظر تو من کج سلیقه ام، ولی هر چه می خواهی فکر کن، من از صدای ریز خندیدن دختر نمکی بی اندازه متنفرم، مخصوصاً اگر با بوی گوشت کباب شده همراه باشد!

نفرت از بدو تولد زاده نمی شود، ما آدم ها یا شاید هم شما آدم ها نفرت را می زایید، شاید هم خدا خودش باغبانی است که سینه ای را باغ پر از گلی می کند، پر از گل نفرت.

آری روزی من هم عاشق خنده های ریز خواهر کوچکم بودم، که هر لبخندش مرا به اوج آسمان می برد چه برسد به خنده ای با صدای ریز!

من نیز عاشق بوی گوشت کباب شده بودم!

در میهن من جنگ است، همیشه بوده است، شاید همیشه خواهد بود. به یاد ندارم روزگار صلح را!

انگار که سرباز ها نفرت را درون این بمب های لعنتی می کارند تا صاف بیاید و در قلب من بنشیند، به کدامین گناه؟ نمی دانم!

خاطره ی آن شب تلخ همیشه با من است، چه شیرین بود، خنده های ریز خواهرم را می گویم، که خوشحال بود از قول دوچرخه ای که پدرم به او داده بود، شب از خوشحالی خوابش نمی برد، انگار که می دید باغ پرتقال و دوچرخه و شاید هم کباب را.

من هم می خندیدم، از صدای خنده ی او، نه از قول دوچرخه، وقتی صدای خنده ی خواهرم هست، چرا باید به چیز دیگری دل ببندم؟

اما...

نمی دانم چه شد، صدای زوزه ای انگار تمام دنیای کوچک ما را پر کرد، صدای خنده ی خواهرم دیگر نمی آمد، همه چیز در هم پیچید، و من تازه فهمیدم که دیگر خانه ای ندارم، زیر آوار سکوت بعد از طوفان را گوش می کردم، دلم می خواست باز هم بخندد، شاید که باور کنم این بوی گوشت کباب شده تنها توهم من است، اما همه چیز جور دیگری تمام شد و من...

من امروز از بوی گوشت کباب شده متنفرم، از صدای خنده ی ریز دخترانه هم همین طور!

پ.ن: نامه ای از غزه، صعدا، خرمشهر، سارایوو، ویتنام، و هر جای دیگری که دوست داری نفرت بکاری!

پ.ن تر: نداریم!

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 9:25 توسط بن بست| |

راه چشمانم را گم کرده اند، جاری می شوند در رگ هایم و بعد از سر قلم می چکند، من روی کاغذ می نویسم:

باغ سبز قلب من، پر ز شوق و آرزوست

پر ز اشک بی صدا روی شانه های دوست

پ.ن: شاید بعدها چند بیت دیگه در ادامه گفتم.

پ.ن: این همه غلط املایی، هیشکی هیچ چی نمیگه؟

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 14:48 توسط بن بست| |


Design By : Night Skin